قهرمان ميرزا عين السلطنه
1125
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
را تا دم پله برده به دست نوكرها داده سوار كرده بردند . خودش مراجعت كرده گفت امير نويان پيرمرد نيست و ميل ندارد بگوئيم پيرمرد است . ما هم نمىگوئيم و غلط مىكند هركس بگويد پيرمرد است . برويم بالاى اطاق امشب را عيش كنيم و بيعارى كنيم . يك نفر سنطورزن و يك نفر آوازهخوان و دمبكزن هم بود . حلقه زديم . خودش وسط نشسته محمد ميرزا و شعاع الدين ميرزا پهلويش ، ماها دور . انواع تصنيفها خوانده شد دست زده بشكن زديم ، سينه زديم . خندهها شد . مضمونها گفته شد . شوخيها و مضحكهها شد كه در هيچ مجلسى ياد ندارم . خودش از تمام سر بود و نخورده از همه مستتر . رقص فرمانفرما نعوذ بالله وقتىكه مسكرات بخورد . امير نويان از نشستن پشيمان شده بود و چاره نداشت . آنقدر حرفهاى ياوه و ول در حضور او زده شد كه مدت العمر نشنيده بود و گمان است به خاطر نداشت . قدرى محمد ميرزا پيانو زد ، قدرى ديگران . مدت دو ساعت اين بيعارى طول كشيد . آخرش به رقص فرمانفرما و شعاع الدوله ختم شد . از همه بيشتر آمدن نير الدوله مزه و خنده داشت . فرمانفرما دست او را گرفته فريادى زد « آى حاكم آمد » . اين دسته هم دم گرفته حاكم بيچاره مات مانده بود كه اينهمه صدا از كجا است . الحمد لله خيلى خوش گذشت . خداوند اين مهربانى و ادب را براى فرمانفرما تا به آخر باقى بگذارد . دو روز ديگر طورى مست بادهء غرور و نخوت مىشود كه ماها را نخواهد شناخت . مهمانى رمضان جمعه 15 رمضان المبارك . بازار رفتم ، چندان جمعيت نمىشود . با وجود آنكه مسجد سپهسالار موقوف شده و امسال غدغن شده و كسبه نرفتند زن در بازار كم است . بيشتر بواسطهء شرارت اتراك است . الحمد لله اين رمضان بسيار خوشگذشت . دو شب در ميان مهمان هستيم . شب سيم رمضان در خانهء من ابتداى مهمانى شد ، اشخاص سال گذشته بعلاوه پسرهاى ركن الدوله تشريف دارند . هوا سرد است . باران آمده برف تا حال جز يك مرتبه آن هم خيلى كم ديگر نيامده است . خشك سرما داريم . روزها تا ساعت سه به غروب مانده خواب هستيم . شبها تا بعد از توپ بيدار مىباشيم . خبر تازهاى نيست جز گرانى كه درد بىدوا شده است .